منتظر ,حالا ,خیلی ,اولین

 

اولین عکس رو که باز کردم و دیدم «به نام یزدان پاک» یه چیزی ته دلم بشکن زد؛ شبیه صدای چکیدن اولین قطره بارون یا قطره آبی که روی آب دیگه می چکه. من می دونم این شروع، مخصوص توئه. و عکس بعدی « TO THE FOOLS WHO DREAM ». من می دونستم این برای منه. همه چیز داشت روشن تر می شد... و روشن شد.

هر بار که به آدم هایی فکر می کنم که بی دلیل و با میل و انتخاب خودم دوسشون دارم، تو اولین نفری. پر رنگ و بی رقیب. آگاه کردن تو از این توجه، خیلی دورادور و تدریجی بود. و سخت. ولی ندونستنِ تو، بی انصافی و دوست نداشتنی تر بود. و حالا خیالم راحته که می دونی. حتی اگه ندونی چقدر.

من ازت ممنونم که با من تو یه دنیا زندگی می کنی. از نگاهت به دنیا، از این که تو روزهایی که فکر می کردم هیچ کس نیست که هنوز منتظر یه روز خوب باشه، منتظر بودی. و یادت بود این منم که به اندازه گتسبی امیدوارم. مثلا همین حالا که فکر می کنم یه روز این رو می خونی.

از تسلیم نشدنت، از منتظر موندنت، و از دوری و رکود و سکوتت، و از این که می تونستم با خیال راحت و بدون نگرانی همه این ها رو تجربه کنم و به تو نگاه کنم که هنوز هستی، جلوتر و با همه ی این حس ها و روزهای مشابه. حتی این که از احمقانه ترین چیزهایی که بقیه فکر می کردند، ساعت ها با یه حس واقعی و سرزنده حرف بزنیم و پشیمون نشیم.

حالا هم گفتی به خاطر تو شروع کردم. و این جمله شاید خیلی عادی گفته شده باشه و خیلی عمیق نباشه، اما می دونم که همینه.

 

 

از تو ممنونم که دوستت دارم

تو می توانستی جور دیگری باشی،

جوری که هرگز نتوانم دوست بدارم!        "زانیار برور"

 

 

گفتن این ها به خودت خجالت آوره. امیدوارم یه روز بیاد که اصلا لازم نباشه اینا رو بهت بگم. به هرحال هر دو حالتش عجیب و بی مزه است. هم ندونستن تو و هم گفتن من.

 

 

منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : منتظر ,حالا ,خیلی ,اولین
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : "روزهای نعنایی"